
باور نکن تنهایی ات را ...


سلام به همه دوستان خوبم
امشب شب پنجشنبه است خیلی دلم گرفته
راستی شما وقتی دلتون می گیره چیکار می کنین ![]()
بعضی مواقع ما خودمون هم نمی دونیم چرا دلمون گرفته
همینطوری یه غم بزرگ تو دلمون لونه می کنه و تا دو سه روز ول کن نیست!
همیشه توی این لحظات سخت و شیرین دوست دارم با خود
در تنهایی خویش شعر زمزمه کنم مخصوصا
شعر های سهراب که خیلی باهاش خو کردم:
واتفاق وجود مرا کنار درخت
بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک
و در تنفس تنهایی دریچه های شعور مرا به هم نزنید
روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید
حضور هیچ ملایم را به من نشان بدهید!
ساقي بده پيمانه اي ز آن مي كه بي خويشم كند
بر حسن شور انگيز تو عاشق تر از پيشم كند
زان مي كه در شبهاي غم بارد فروغ صبحدم
غافل كند از بيش و كم فارغ ز تشويشم كند
نور سحرگاهي دهد فيضي كه مي خواهي دهد
با مسكنت شاهي دهد سلطان درويشم كند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بيگانه از خويشم كند
بستاند اي سرو سهي سوداي هستي از رهي
يغما كند انديشه را دور از بد انديشم كند
" رهی معیری"

اين روزها عجيب دلم گرفته است. آنقدر
كه با بهانه و بي بهانه ميگريد...
راز اين دلگرفتگي را تنها تو ميداني كه
كاش اين دل خونين تنها خانهي تو بود و بس...
...
دلم بهانه ميگيرد... بهانهايي براي گريستن..
. و تو خوب ميداني دليل ِ بهانهجويياش چيست؟...
امسال هم آمدي و داري ميروي و من اهل تو نشدم... مثل سالهاي پيش ...
مثل تمام سالهايي كه با سرعت برق و باد ميآيد و ميرود
و من هنوز ايستادهام بر نقطهاي ساكن و بدون حركت...
نه كاش ايستاده باشم بر همان نقطه...
گاه فكر ميكنم گامهايم رو به عقب است... عقب ... عقب...
بايد مواظب باشم به زمين نخورم... ميگفتم مثل سالهاي پيش...
تو آمدي در حاليكه منتظرت بودم... در حاليكه به عهد سال پيش فكر ميكردم...
تو آمدي در حاليكه عزم كرده بودم با تو باشم... مال تو شوم...
اما تو آمدي و من دوباره به رسم سالهاي پيش عهد شكستم...
بودنت را نفهميدم... غافل شدم از اينكه باز ميروي... ي
ادم رفت زمان سرعت باد و برق را دارد... همان غفلت سالهاي پيش...
همان فراموشي... همان...
دلم بهانه ميگيرد... بهانهايي براي گريستن...
اين شبهاي آخر با تو بودن چه تند ميگذرد...
كاش زمان ميايستاد... كاش برميگشت... ب
ه همان لحظهاي كه آمدي... كه من منتظر بودم...
منتظر راز و نيازهاي با تو ... در تو... " يا من ارجوه لكل خير........"

هر دو ساكت بوديم.
هر يك منتظر تا ديگري سخن بگويد.
اما در ميان دو روح
تنها وسيلهی فهميدن كلام نيست.
هجاهایی كه از لبها و كلام میآيند نيستند كه
دلها را به هم نزديك ميكند،
چيزي بزرگتر و خالصتر از آنچه زبان اظهار میكند نيز وجود دارد؛
«امواجيست كه از دل ساطع میشود».
سكوت روحهاي ما را روشن ميكند
در گوش دلهايمان نجوا میكند
آنها را به هم مأنوس میسازد.
سكوت از خود جدامان میكند
ما را در سپهر جان گردش میدهد
و به ملكوت نزديكتر میسازد.
سكوت اين احساس را در ما بر میانگيزد كه؛
كالبد ما چيزي جز زندان روح ما نيست
و دنيا صرفاً تبعيدگاه جان است.
شاید هم این همه سکوت روزی انسان رامجبور کند
تا نهایت شکستن همه سکوتها فریادبزند.
عارفانهها - جبران خلیل جبران

انسانم من
اما نه در خور انسانیت
به کاوش لحظه های بودن با تو می اندیشم
و از تلاطم درونت جویا می شوم
تو که در عمق جان جاری هستی
آیا بودنت را باور داری؟
