

...
و سکوت را معنا هاست در لحظه های بودن ...
و سکوت را دردی است در لحظه های به یاد بودن ...
و همه را باور خواهد آمد که رفتن حق است ...

آنگاه جواني گفت با ما از دوستي سخن بگو.
و او در پاسخ گفت:
دوست تو نياز برآورده ي توست.
کشت زاري ست كه در آن با مهر تخمي مي كاري
و با سپاس از آن حاصل بر مي داري .
سفره ي نان تو و آتش اجاق توست.
زيرا كه گرسنه سراغ او مي روي و
نزد او آرام و صفا مي جويي.
هنگامي كه او خيال خود را با تو در ميان مي گذارد،
از انديشيدن "نه" در خيال خود مترس و از آوردن "آري"
بر زبان خود دريغ مكن.
و هنگامي كه او خاموش است ، دل تو همچنان به دل او گوش مي دهد؛
زيرا كه در عالم دوستي همه ي انديشه ها و خواهش ها و انتظار ها
بي سخني به دنيا مي آيند و بي آفريني نصيب دوست مي گردند.
هنگامي كه از دوست خود جدا مي شوي ،
غمگين مشو؛
زيرا آنچيزي كه تو در او از هر چيزي دوست تر مي داري
چه بسا كه در غيبت او روشن تر باشد، چنان كه كوه نورد
از ميان دشت كوه را روشن تر مي بيند.
و زنهار كه در دوستي غرضي نباشد ،
مگر ژرفا دادن به روح.
زيرا مهري كه جوياي چيزي به جز باز نمودن راز درون خود باشد،
مهر نيست؛دامي ست گسترده، كه چيزي جز بيهودگي در آن نمي افتد.
و زنهار كه از هر آنچه داري بهترينش را به دوستت بدهي .
اگر او را بايد كه جزر روزي تو را ببيند ،بگذار كه مد آن را هم بشناسد.
آن چگونه دوستي ست كه براي سوزاندن وقت به سراغش مي روي؟
به سراغ دوست مرو مگر براي خوش كردن وقت.
زيرا كار او اين است كه نياز تو را براورد،
نه آنكه خالي درون تو را پر كند.و شيريني دوستي را
با خنده شيرينتر كن، و با بهره كردن خوشي ها .
زيرا در شبنم چيزهاي خرد است كه دل انسان
بامداد خود را مي جويد و از آن تر و تازه مي گردد.
جبران خليل جبران

بارالهی...
به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم....
شهامتی ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم....
و دانشی که تفاوت این دو را بدانم.....
خدایا.....
خود را تقدیم تو می دارم با من کن و از من بساز آنچه را که خود اراده میکنی....
از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم....
مشکلاتم را بگیر تا پیروزی بر آنها شاهدی باشد برای کسانی که با قدرت توو در راه تو و عشق تو یاریشان خواهم کرد....
پروردگارا....
به من بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند.....
عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند...
بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند...
به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند...
محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند.....
باشد که همیشه بر اراده تو گردن نهم....

اي رفته تا دوردستان
آنجا بگو تا كدامين ستاره ست
روشنترين همنشين شب غربت تو ؟
اي همنشين قديم شب غربت من
اي تكيه گاه و پناه
غمگين ترين لحظه هاي كنون بي نگاهت تهي مانده از نور
در كوچه باغ گل تيره و تلخ اندوه
در كوچه هاي چه شبها كه اكنون همه كور
آنجا بگو تا كدامين ستاره ست
كه شب فروز تو خورشيد پاره ست ؟
