تبليغاتX
وزن بودن را احساس کنیم
 
 
 
 
رودخانه زندگی در حرکت است
شب و روز ، لحظه به لحظه
پیش می رود و تو را همراه خویش می برد
اندیشه هایت ، تفکرات و اعتقاداتت
کم کم قسمتی از وجودت می گردند
آنگونه که تو در میان آنها و آنان نیز در تو بهم می پیوندید
و همانند زنجیری آهنین
به یکدیگر متصل می شوید
...
تفکر نمودم ، بارها و بارها
به مسیری که به آن گرویدم
به حقیقتی که به دنبالش بودم
و به لحظاتی که آنرا فراموش می کردم
آنچه یافتم ، دفتری بود از زندگی
از بهار و پاییز عمر
از عشق و تنفر
از تکلم و سکوت
از شک و یقین
چشمانم را بستم
در دل گفتم : خداوندا آیا براستی در مسیر تو قرار داشتم
آیا براستی این همان جهت عشق است که در آن قدم میزدم
و یا تنها حضوری خودخواهانه از خویش بود که بدان نام حقیقت می نهادم
...
لحظاتی بود پر از اضطراب
پر از خلاء
پر از جستجو در جای جای اندیشه ها و اعمالم
خداوندا - من چگونه بودم ؟ آیا مرا می پذیری ؟
آیا به من این اجازه را می دهی که به ملکت وارد شوم
و به تو بپیوندم
آیا آن شخصیتی بودم که تو برای من در نظر داشتی و یا
انسانی بودم خودخواه که تنها سخنان خویش را
حقیقت می دانستم و در عمل از حرکت با تو بازماندم ؟
خداوندا با من سخن بگو
سنگینی قلبم ، اشک را در چشمانم نمایان نموده است
خداوندا ، با من سخن بگو و بدی هایم را برایم نمایان ساز
خداوندا بگذار گوشه ای از ردایت را در دست گیرم
و با تو حرکت کنم
گیتی ، اگر تو در آن نباشی ، تنها فریبی است مرده که
هر لحظه باید در آن مرگ ستاره ای را مشاهده کنم
خداوندا دستانم را بگیر و به من قوت راه رفتن بده
زیرا که دریافتم بدون حضورت ،
 هیچ گاه نخواهم توانست در مسیر حقیقت قرار گیرم.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

...

و سکوت را معنا هاست در لحظه های بودن ...

 

و سکوت را دردی است در لحظه های به یاد بودن ...

 

و همه را باور خواهد آمد که رفتن حق است ...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

آنگاه جواني گفت با ما از دوستي سخن بگو.

و او در پاسخ گفت:

دوست تو نياز برآورده ي توست.

کشت زاري ست كه در آن با مهر تخمي مي كاري

و با سپاس از آن حاصل بر مي داري .

سفره ي نان تو و آتش اجاق توست.

زيرا كه گرسنه سراغ او مي روي و

نزد او آرام و صفا مي جويي.

هنگامي كه او خيال خود را با تو در ميان مي گذارد،

از انديشيدن "نه" در خيال خود مترس و از آوردن "آري"

بر زبان خود دريغ مكن.

و هنگامي كه او خاموش است ، دل تو همچنان به دل او گوش مي دهد؛

زيرا كه در عالم دوستي همه ي انديشه ها و خواهش ها و انتظار ها

بي سخني به دنيا مي آيند و بي آفريني نصيب دوست مي گردند.

هنگامي كه از دوست خود جدا مي شوي ،

غمگين مشو؛

زيرا آنچيزي كه تو در او از هر چيزي دوست تر مي داري

 چه بسا كه در غيبت او روشن تر باشد، چنان كه كوه نورد

از ميان دشت كوه را روشن تر مي بيند.

و زنهار كه در دوستي غرضي نباشد ،

مگر ژرفا دادن به روح.

زيرا مهري كه جوياي چيزي به جز باز نمودن راز درون خود باشد،

مهر نيست؛دامي ست گسترده، كه چيزي جز بيهودگي در آن نمي افتد.

و زنهار كه از هر آنچه داري بهترينش را به دوستت بدهي .

اگر او را بايد كه جزر روزي تو را ببيند ،بگذار كه مد آن را هم بشناسد.

آن چگونه دوستي ست كه براي سوزاندن وقت به سراغش مي روي؟

به سراغ دوست مرو مگر براي خوش كردن وقت.

زيرا كار او اين است كه نياز تو را براورد،

نه آنكه خالي درون تو را پر كند.و شيريني دوستي را

با خنده شيرينتر كن، و با بهره كردن خوشي ها .

زيرا در شبنم چيزهاي خرد است كه دل انسان

بامداد خود را مي جويد و از آن تر و تازه مي گردد.

 

جبران خليل جبران

 

 

 

 

 




+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

 

بارالهی...

 

به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم....

شهامتی ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم....

و دانشی که تفاوت این دو را بدانم.....

خدایا.....

خود را تقدیم تو می دارم با من کن و از من بساز آنچه را که خود اراده میکنی....

از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم....

مشکلاتم را بگیر تا پیروزی بر آنها شاهدی باشد برای کسانی که با قدرت توو در راه تو و عشق تو یاریشان خواهم کرد....

پروردگارا....

به من بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند.....

عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند...

بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند...

به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند...

محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند.....

باشد که همیشه بر اراده تو گردن نهم....

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت   توسط منصوره  | 

 

 


 اي رفته تا دوردستان

 آنجا بگو تا كدامين ستاره ست

روشنترين همنشين شب غربت تو ؟

 اي همنشين قديم شب غربت من

اي تكيه گاه و پناه

غمگين ترين لحظه هاي كنون بي نگاهت تهي مانده از نور

 در كوچه باغ گل تيره و تلخ اندوه

 در كوچه هاي چه شبها كه اكنون همه كور

آنجا بگو تا كدامين ستاره ست

 كه شب فروز تو خورشيد پاره ست ؟



مهدی اخوان ثالث

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت   توسط منصوره  |