
رازی شگفت در گیاهان نهفته است ،
"راز حیات"
طبیعت نو می شود،بهار لباسی تازه بر اندام کائنات می پوشاند.
چهره هستی نو می شود و "جشن تولد"طبیعت در نغمه بلبلان جلوه می کند.
مگر ما تافته جدا بافته ایم؟
مگر ما "نا فرزندی "این مادریم؟
چرا ما "نو" نشویم؟
چگونه می توان در وجود خویش ،"عید"ی آفرید و "نوروز"ی بر پا کرد
و شاهد فصل بهار در "انسانیت" خود بود؟
"خانه تکانی" دل چگونه است؟
ما اگر اهلش باشیم،
می توانیم در کنار "تحویل سال " شاهد "تحویل " حال" باشیم!
حیف نیست که "سال" عوض شود ولی ما عوض نشویم؟!

آدمي درعالم خاكي نمي آيد به دست
سير ديگر بايدم در آسمان ديگري

.
.
شگفتا!
از دردی می نالم که شادکامی ام در اوست


و چنان بی تابم !
که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه!
در آغاز هيچ نبود کلمه بود و آن کلمه خدا بود
و خدا يکي بود و جز خدا هيچ نبود
و با نبودن چگونه مي توان بودن؟
و خدا بود و با او عدم
و عدم گوش نداشت
حرف هايي است براي گفتن که اگر گوشي نبود نمي گوييم
و حرفهايي است براي نگفتن
حرف هايي که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند
حرف هايي شگفت زيبا و اهورايي همين هايند
و سر مايهي ماورايي هر کسي به اندازه ي حرفهايي است که براي نگفتن دارد
حرف هايي بي تاب و طاقت فرسا
که همچون زبانه هاي بي فرار آتشند
و کلماتش هر يک انفجاري را به بند کشيده اند
کلماتي که پاره هاي بودن آدمي اند
اينان هماره در جستجوي مخاطب خويشند
اگر يافتند يافته مي شوند.......و
و در صميم وجدان او آرام مي گيرند
و اگر او را گم کردند
روح را از درون به آتش مي کشند و دمادم حريق هاي دهشتناک عذاب بر مي افروزند
و خدا براي نگفتن حرف هاي بسيار داشت
که در بي کرانگي دلش موج مي زد و بي قرارش مي کرد
و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد
هر کسي گمشده اي دارد
هر کسي دو تاست و خدا يکي بود
هر کسي به اندازه اي که احساسش مي کنند هست
هر کسي را نه بدان گونه که هست احساس مي کنند
بلکه بدان گونه که احساسش مي کنند هست
انسان يک لفظ است
که بر زبان آشنا مي گذرد
و بودن خويش را از زبان دوست مي شنود
دکتر شریعتی

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
و آن یکی در گوشه ای دیگر جوانان را
ورق می زد
با خطی خوانا بر تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکی بر خاست
همیشه یک نفر باید بپاخیزد...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد
و معلم مات بر جا ماند
و او پرسید : اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکهِ زر و زور به دامن داشت بالا بود
و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر داشت پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود
وان سیه چهره که می نالید پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسیم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخوران از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس آن که پشتش زیر بار فقر خم می شد
یا که زیر ضربت شلاق له می شد
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه خویش بنویسید:
که یک با یک برابر نیست
خسرو گلسرخی
دکتر شریعتی:
یکی از دوستانم ،که در کار احضار روح است می گفت:
روحی با من تماس گرفت و بی مقدمه گفت :
می سوزم گفتم چرا؟گفت گناهی بزرگ کرده ام
و عذاب می کشم .پرسیدم چگونه؟
گفت از این عالم که در آنم نمی توان با کلمات شما
که از آن عالم شماست و عالم رنج ها و شادی ها
و اشیا و اوضاع شما،سخن گفت.گفتم به گونه ای
بگو که با همین کلمات این جهانی ،
رنج آن جهانی تو را اندکی احساس کنم.گفت:
" پوست کندن زنده ی گوسفند "
