
بايد كتاب را بست.
بايد بلند شد
در امتداد وقت قدم زد،
گل را نگاه كرد،
ابهام را شنيد.
بايد دويدن تا ته بودن.
بايد به بوي خاك فنا رفت.
بايد به ملتقاي درخت و خدا رسيد!

...
حیرت من با درخت قاتی می شد
دیدم در چند متری ملکوتم.
دیدم قدری گرفته ام
انسان وقتی دلش گرفت
از پی تدبیر می رود
من هم رفتم....

هیچ می دانی چرا، چون موج
در گریز از خویشتن ، پیوسته می کاهم ؟
زان که بر این پرده تاریک
این خاموشی ِنزدیک
آنچه میخواهم نمی بینم
آنچه می بینم نمی خواهم
شفیعی کدکنی

من نگويم كه به درد دل من گوش كنيد
بهتر آن هست كه اين قصه فراموش كنيد
عاشقان را بگذاريد بنالند همه
مصلحت نيست كه اين زمزمه خاموش كنيد!

پ.ن:
اگرچه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم!