
من سهم آفتابم را
به تماشای باران بدهکارم
ای هیچ کس ..
شرط می بندم
می توانی در من سنگ را بگریانی!
..
گذشته در گلویم گیر کرده است
وآنقدر خودم را به یاد نیاوردم
تا بر خاک خودم ساحل گرفتم!
چند دریا ماهی من باشم بس است؟
اصلا اینجا زاویه چند درجه گمنامی است؟

شاعری قبلهنما را گم کرد...
سجده بر
مردم کرد!
سید حسن حسینی
گر بنازد به علی شیعه ،ندارد عجبی
عجب اینجاست خدا هم به علی می نازد

آنچه خواستم بسیار نبود
تکه ای آسمان
قطره ای رویا
و پنجره ای که به خاطره و فردا
باز می شد.
آنچه خواستم بی رحم نبود
آفتابی رو به آفتابگردان ها
ستاره ای در شب قطبی ام
و صدایی که آرزوها را
به آشیان می برد.
آنچه خواستم خیال نبود
لمس باور
شوق دیدار بود.
خواستني چون تو بلند
پر از شوق ديدن
هراس گفتن
انديشه پرواز بود.
آنچه خواستم حادثه نبود
جرعه اي باور
سايه دستان
بودن تو بود!

از بیکران تو می ترسم ، ای دوست! موج نوازشی.
این نوشته ی شریعتی را چقدر دوست دارم:
جهان برایم دیگر هیچ نداشت و من دلیر،مغرور و بی نیاز اما نه
از دلیری و غرور و استغنا که از «نداشتن» ،از «نخواستن» .
زندگی کوچکتر از آن بود که مرا برنجاند و زشت تر از آن که دلم بر آن بلرزد.!
هستی تهی تر از آن که به دست آوردنی مرا زبون سازد و
من تهیدست تر از آن که از دست دادنی مرا بترساند.

خوش به حال غنچههای نيمهباز !
همه چیز در جهان برای بودن آدمی است
و درد این است که بودن،خود برای چیست؟
چه خنده آورند آنها که بودن خویش را در
جهان ابزار چیزی کرده اند
که خود ابزار بودن آنهاست!
شریعتی

این الرجبیون؟
..
نفحه ای آمد شما را دید و رفت
هر که را می خواست، جان بخشید و رفت
نفحه ای دیگر رسید ،هشیار باش
تا از این هم وا نمانی خواجه تاش

پ.ن
اخیرا متوجه شدید که برخی کامنت ها ربطی به پست ندارد!!
عشق به او بزرگتر از جذب ماه بود،
خیلی بزرگتر!!
که مرا از خدا گرفت.

من آنقدر سنگ دل نیستم که مهربان باشم!
شکسپیر

من دلم باران می خواهد !
روحی که در درد پخته شود،آرام می گیرد
احساسی که در هیچ گوشه ای از هستن
آرام نمی تواند یافت آرام می گیرد.
کسی که می داند کسی از راه نخواهد رسید
به یقین می رسد!
غم هنگامی بی آرامت می کند که دلواپس
شادی هم باشی!
آرامش غمگین!!
سکوت بر سر فریاد!
سکونت گرفتن در طوفان!
شریعتی

الهی حضور دادی
ظهور هم بده!
