
و َاذکُرْ ربک َ فی نفسک تضَرّّّ عا...ولا تکُنْ من الغافلین
...
امشب شب یلدای روح است
یلدایی که مقیاسش زمینی نیست ...!
امشب ..خاک به شدت به افلاک نزدیک است
و کلید های بهشت همه جا پخش است .
غروب است یا شب ،چه زود سحر در راه است..
امشب، همان شبی است که در انتظارش بودیم
امشب همان شب است که می شود تمام روزهای سیاهت را ورق بزنی
شاید شب پیمودن راه صد ساله به همین امشب است !
امشب وزن مهربانی خدا روی دوش تمام ثانیه ها و دقیقه ها سنگینی می کند..
تو در برابر این همه رحمتی..
مگر نه خدا روی دلت منت گذاشته است،
پس دستمال اشکت را بردار و آینه دلت را پاک کن...

قُل ما یَعْبَوبکمْ ربّی لَوْ لا دعائُکُمْ
بگو ،اگر دعای شما نبود، خداوند به شما اعتنایی نداشت.
نمی توانم ...
گریه امانم نمی دهد ...
بیان ندارد ،آنقدر سنگین و طاقت فرساست
که به حرف نمی آیند ...
نگاه حرفهایم مصیبت زده است
و زبانشان ناله ...
کلمات تلو تلو می خورند و یک جا بند نمی شوند
چه می گویم؟ گفتن؟
نه نمی توان ..نمی توانم
کلمات چه می فهمند که من چه می خواهم بگویم
زبانشان فقط سکوت سنگین و غمناک است...
این گریه است که امانم نمی دهد ...
مرو ای مرد مردستان... که جان و پیکرم سوزد
کنم هر گاه یاد تو ز غم بال و پرم سوزد
علی جان می روی اما یتیمان تو می دانند
چه شب ها را که بعد از تو غریب و زار می مانند...
گرفته در بغل زانوی غم را زینب کبری(س)
چو باران اشک می بارد زدرد غربت بابا
چو بگذشت بر حسین(ع)و مجتبی(ع) زین غم نمی دانم
چو آمد بر سر طفلان از این ماتم نمی دانم...
ببین! دیگه وقت نداریم ...
تا سه می شمارم
آدم شدی که شدی ، خب فبها؛
نشدی دیگه خودت می دونی ،
دفعه ی قبل رو که یادت نرفته...
پ.ن ۱: وَ ما اصابَکَ من سیئه فَمَن نَفسک
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست...
پ.ن۲: ماه رمضان هم به نیمه رسید...
این با ر دیگر باید نیمه ی خالی لیوان رو دید...روزهای باقیمانده را
باید نهایت استفاده رو کرد.اونوقت شاید
سر کشیدن نیمه باقیمانده لیوان لذتی دیگر داشته باشد!
از چه دلتنگ شدی؟!
دلخوشی ها کم نیست:
مثلا...
مرا بشوی و
خلعت فرست
و مپرس!
تذکره الاولیا

... پس بگو قرار بود كه تو بيايي و
من نمي دانستم!
پ.ن: اي كاش كسي در حوالي احوالم نبود
دلم براي خواندن همان آواز قديمي تنگ است.
گاهی برای عاشق شدن باید فرار کرد و از دنیا گریخت،
از همه چیز گریخت و به خدا پناه برد.
...
فرصتی فراهم شد که باهاش حرف بزنم
گفتم تو اگه از کسی بدت اومد تو روش بگو، حتی تو روش فحشش بده ،
حداقل این بهتراز اینکه غیبتش کنی و تهمت بزنی...
خود خواه به تمام معنا بود!
می گفت برای اینکه اعصاب خراب شده اش خراب نشه !
غیبت می کنه دو به هم زنی می کنه و
خراب می کنه و خراب می کنه و خراب می کنه
همه چیزش برام مسخره بود و دلم از این به درد اومد
که چرا اونهایی که من روشون حساب باز می کردم
حالا شدن بنده خالص این آدم روانی!!
لجن زار که می گویند اینجاست ...
همه چیزشان چندش آور است حتی نوع حرف زدنشان !
مرا لحظه ای این بوی متعفن آرام نمی گذارد...
خیلی وقت است دست وپای لجن گرفته ام را شسته ام...
از این لجن زار هجرت باید....

الهی! انا راغب الیک و اتوب الیک...
پ.ن:دلم برای دل گرفتن هایی که بی بهانه می گرفت تنگ شده ...
باور نمی کنم !
هرگز باور نمی کنم که سال های سال
همچنان زنده ماندنم به طول انجامد،
یک کاری خواهد شد.
زیستن مشکل شده است و
لحظات چنان به سختی و سنگین بر من گام می نهند
و دیر می گذرند که احساس می کنم خفه می شوم.
هیچ نمی دانم چرا؟
اما می دانم کس دیگری به درون من پا گذاشته است
و اوست که مرا چنان بی طاقت کرده است که
احساس می کنم دیگر نمی توانم
در خود بگنجم..
در خود بیارامم...
از بودن خویش بزرگتر شده ام
و این جامه بر من تنگی می کند .
این کفش تنگ و بی تابی فرار!
عشق آن سفر بزرگ !...
اوه،چه می کشم!!
چه خیال انگیز و جانبخش است
"اینجا نبودن"!

پ.ن :نوشته ای از دکتر شریعتی
تاتی تاتی...تاتی تاتی...
من راه افتادم ، می تونم تنهایی راه برم، حالا برام کفش می خری؟
من اون کفش قرمزه رو می خوام ! اونو بخر .
....
باورت می شه ؟ بعد این چند سال هنوز درست راه نیافتادم !
می بینی که ؟از زخمهای سر و صورتم مشخصه،
می تونی بشماریشون، به همون اندازه من زمین خوردم!
...
حالا بعد این همه سال برگشتم که باز تو منو تاتی کنی!
دستم بگیر و منو تاتی کن ..!
اونقدر که بتونم بدوم و جبران این همه سال رو بکنم.

و ما توفیقی الا بالله...
چون آینه
به تو
آه به تو آری
زنگ میزنم!
شرمنده از اینکه
خودم هستم!
من باید-شاید-
کس دیگری باشم
که رمزی تازه را
زیر لب انگشتانش می نوازد
این منم
گدای صدای بی سودا..!

دم به دم از نام تو دم می زنم
تا سخنم قند مکرر شود .
حالا درست وقت انتقام گرفتن است !
انتقام من از خودم ...

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم !
یک لحظه داغم می کشی،
یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی،
تا وا شود چشمان من ..

انت تعلم ضعفی ...
روزه هر چند كه مهمان عزيز است اي دل
صحبتش موهبتي دان و شدن انعامي

الحمد الله...
چگونه بگویم دلم برای خدایی که در
قلب معصوم تو زندگی می کند ،
تنگ شده است؟

نذر لبخند تو می میرم
و تو از من می گذری
به سمت شادمانی های عاریه...
بی اختیار سکوت کرده ام !
نمی دانم چه ام شده ...
دیگه هیچ بهونه ای واسه خندیدن ندارم .
...
حس بدی است ،
مرا رنج می دهد !
می دونی چیه ؟
دیگه خسته شدم.

دریای من !
فقط تو بخوان سمت خود مرا
جاری نمی شوم به تمنای دیگری

چند روزی به مسافرت شمال رفته بودم( جای همتون خالی)
از تمامی دوستان معذرت می خوام که دیر آپدیت کردم،
وازتون ممنونم که لطفها کردید و سر زدید.