تبليغاتX
وزن بودن را احساس کنیم

 

فروش گربه ی اصیل پرشین!

...

در باره اصیل بودنش همین بس ،که از نوادگان

آن گربه مشهور با ورد جادویی" میو میو عوض می شه" می باشد

ایشان هیچ نسبتی با گربه نره و یا مخمل خونه ی مادر بزرگه و

یا حتی گربه ی بد جنس سیندرلا ندارد..

گربه ای است با شکوه که این را هنگام راه رفتنش متوجه می شوید

آن هنگام که دم خود را بالا داده و بر روی دیوار راه می رود و دلبری می کند!

و حتی آواز هم می خواند

"میو میو خوش اومدین ، منم یه گربه ی سیاه" ( ترجمه شده توسط م.ح)

البته سیاه نیست کمی تا قسمتی دچار کوررنگی شدن ایشون،  اما تحت درمان است!!

کارتون مورد علاقه اش گربه سگ است که دیدن این فیلم همراه با سرو غذاست..

سن این گربه ۵ ماه هست اما قیافه اش کوچکتر نشان می دهد..

چشمهای نقره ای زیبایی دارد که هر بیننده ای را مجذوب خود می کند

کافی است یه بار امتحان کنید !!

با ما تماس بگیرید..

 

 

لازم به ذکر است این گربه اینجا در حال تمرکز بر روی بام خانه هستند

( به حالت دستان توجه شود !)

و اون یکی گربه یکی از بادیگاردهای ایشان هستند !

در ضمن برای تقویت روحیه اش همیشه این بیت از شعر را باید برایش خواند

"گربه ی من نازنازیه همش به فکر بازیه"

 

پ.ن۱: شایان ذکر است فروش فقط بصورت اینترنتی می باشد !

پ.ن۲: هرگونه برداشت و کپی از عکس ، ممنوع و پیگرد قانونی دارد...

پ.ن۳:این پست یک نکته ی اخلاقی - اجتماعی هم دارد هر کی گفت جایزه داره

 

 شرکت تجاری گربه های اصیل شما را به  دیدن ادامه ی فیلم دعوت می کند.. 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

 

روز های سختی است اینکه مجبور باشی  

ساعت ها به جاده های بی روح خیره بمانی ،

 جاده ای که اصلا دوستش نداری

راهی که رفیق نیمه راه بود ! برای خیلی ها...

اما برای من شاید یک تنبیه باشد و شاید هم فرصتی برای فکر کردن ..

گاهی سختی ها رو دوست داشتم...

اینکه همیشه تنها بودم و صبور !

شاید به این دلیل که همیشه همراه با یک شیرینی خاصی بوده..

اما این را می دانم که این سختی را تو برای من خواستی!

شاید اینطوری بیشتر بهم می یومد..

شاید دوست داشتنی تر می شدم..!!

به هر حال خوبی اینجا اینه که

همیشه صبح توی تنهایی خودت شاهد طلوع قشنگ آفتاب

 و صورت گل انداخته ی آسمان هستی...

  اینجا فقط یه بارون حسابی کم داره

...

هیچکس از دل من خبر ندارد خوش هم ندارم کسی بدونه !

 اما تو دور از دل ما نباش

تو که دور از دل ما نبودی که ...

 

 

 

هو الذی انزل السکینه فی قلوب المومنین

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

ای فرزند آدم !

همه چیز را برای تو آفریدم و تو را برای خودم.

...

 ارزش و جودی انسان اینجا مشخص می شه ، اینکه همه ی کائنات،

همه ی موجودات برای  انسان آفریده شده ...و انسان  هم برای خدا

چه مقام و مرتبه ای بالاتر از این ؟

 

دکتر شریعتی در این رابطه سخن قابل تاملی دارد که:

 

هر موجودی در طبیعت آنچنان است که باید باشد

و تنها انسان است که هر گز آنچنان که باید باشد نیست!

آدمی هرچه روح می گیرد و هر چه از آنکه "هست " فاصله

می یابد ، از آنکه "باید باشد" نیز دور تر می شود و این است

که هر که متعالی تر ،از وحشت ابتذال هراسناک تر است

و از بودن خویش نا خوشنودتر

و این است فرق میان انسان و حیوان.

 

پی نوشت : وزن بودن را احساس کنیم!

 

  <br/><a href="http://i36.tinypic.com/ff8jo6.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

 

 بر بيابان دلم، امواج دريا مرهم است!

 


 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز...

دل خوش سیری چند؟!!!

 

سهراب (سپهری) می گفت  :

"انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر می رود، من هم رفتم..." !

فکر اینجا شو نکرده بود که...

 "مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست"!

کاری ترین زخم ها رو دوستان نزدیکم زدند ! اونم درست موقعی که

نیاز داشتی کسی هوای دلت را از نزدیک  داشته باشد!!

شاید جواب سوالتو گرفته باشی که چرا هیچوقت دوست خطابت نکردم!

اما  تو  با این وجود دورا دور هوای دل ما را داشته باش!

 

گفتی تحمل کن ، حوصله کن ..

حوصله کردم نه اینکه نکنم...

اما تا احساس می کردم خوب شدم  می زدم گند همه چیز رو در می اوردم...

این بار تو تحمل کن!!

 

 پ.ن۱:

گله ای نیست ...
گر هم گله ای هست
دگر حوصله ای نیست ...!

 

پ.ن۲:

دردم نهفته به ، زطبیبان مدعی...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

نمی دونم این جملات رو کجا و از کی شنیدم که تند تند گوشه ی برگه ی

آزمایشم نوشته بودمش...!

 

« اگر خداوند برای بنده ای خیر خواهی کند، قفل دلش را باز

باز کند و یقین و راستی در آن قرار دهد و دلش را به رفتارش

آگاه  کند و دل او را سالم و زبانش را راستگو و طبیعت او را

مستقیم و گوش وی را شنوا و چشم او را بینا سازد »

 

پ.۱: خدا خیرتان دهد،خیرمان دهد، خیرشان دهد!

 

  

 

من به دنبال فضایی می گردم

 لب بامی

 دل دشتی

سر کوهی

 که در آنجا نفسی تازه کنم !

 پ.ن:

 سر کوهی گر نیست...

 ته  چاهی  بدهید  تا  برای دل  خود  بنوازم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من...

 

 

یادم بخیر ...!

یاد  روزهای خوبم ...یاد شب هایی

 که تنهایی ها و دلتنگی هاشو دوست داشتم

یاد سقف  اون خونه بخیر ...

فقط دوست دارم زیر اون سقف دراز بکشم و برگردم به ۱۴ ،۱۵ سالگی ام

و تا دلم می خواد  نگاه کنم و سیر ِ سیر فکر کنم ...

یاد اون شبها بخیر که تنها تو حیاط به آسمون ابری نگاه می کردم

 و درد های شیرینمو می شماردم

 یاد السلام علیک گفتن های قبل از خواب...

...

یاد...

نگذار بگویم که می دانم تو هم تاب شنیدنش را نداری...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

بخند  !

از صدای خنده های کودکانه ات

دلم بهار می شود...

 

پ.ن: شاید تنها دل خوشی این روزهای من،

 سلام لبخند به لبشان و نگاههای معصوم و خجالتی شان است

که این سختی ها و خستگی های لعنتی رو از یادم می بره...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

صلاح کار کجا و من و خراب کجا

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا!

 

 

چند روزی به سفر شیراز رفته بودم (جاتون سبززز) 

همونجا کنار آرامگاه حافظ فالی زدم که این اومد:

 

کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند       ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند
قاصد منزل سلمی که سلامت بادش       چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند
امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند       گر خرابی چو مرا لطف تو آباد کند
یا رب اندر دل آن خسرو شیرین انداز       که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند
شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد       قدر یک ساعته عمری که در او داد کند
حالیا عشوه ناز تو ز بنیادم برد       تا دگرباره حکیمانه چه بنیاد کند
گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنیست       فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند
ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز       خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند

 

پ.ن: فعلا این باشه تا بعد...!

 

 

تو که دور از دل ما نبودی که...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

 

این وبلاگ مدتی است که در کما به سر می برد....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

می روی و گریه می آید مرا 

می روی و گریه می آید مرا . .

می روی و گریه می آید مرا . ..

 

 

 

 

 پ.ن: دل به زبان نمی رسد...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

  

 

تا ته شب حوصله کن...!

 

 

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

فرسوده جان محتضرم را ز بند درد

آزاد کن .

 

 

چند روزی  نیاز هست که خودمو با شرایط جدید وفق بدم !

هزاران سوال بی پاسخ !

که هروقت برای پیدا کردن جوابشون فکر می کنم

احساس بدی بهم دست می ده یه چیزی تو مایه های دیوانگی!

ملالی نیست

 فقط اگر این بغض خفه کننده بگذارد...

هر چند که می دانم  دیر یا زود می شکند

و من خالی تر از همیشه !

...

بس است...

دیگر نایی برای گفتن نیست...

 

بغض

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته‌ام !۱

 

 

 

پ.ن : خواسته های من زیاد نیست ! یک سلام لبخند به لب!

یک نگاه معصومانه

یک گفتگوی با صفا ...

...

حرف هایی که از مخارج اصوات بیرون می رود

 از پرده ی صماخ ما فراتر نمی رود که بخواهد بر دل بنشیند!

چه غریب ماندی ای دل...

 

 

 

  

 حالا که آمدی

حرفِ ما بسيار،

وقتِ ما اندک،

آسمان هم که بارانی‌ست ...!۲

 

پ.ن:۱و۲ :سید علی صالحی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

فمالی لا ابْکی؟

(چرامن گریه نکنم...؟)

ابْکی لِخروج نَفسی...

ابْکی لظُلمتِ  قَبری..

ابْکی لِضیقِ  لحدی...

ابْکی لِسُوال مُنکر ٍ و نکیرٍ اِیّای..

ابْکی لِخروج مِنْ قبری...

عریاناً، ذلیلاً، حاملاً ثِقْلی علی ظَهْری...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت   توسط منصوره  |