
بیشترین دلخوشی دیدهام ، منظره ی کوه دماوند بود
روحِ من از روز ازل لهجه داشت ، گند مکان در نظرم قند بود!
مزد من از چشم شما اشک ناب ، وز دگران دِشنه لبخند بود!!
پاسخ فریاد زلالِ شما ،چرخش شلاق و کمربند بود!
حرفِ شما حرمت استاد و علم ، تکیه بر آیات خداوند بود
امر به حقجویی و صدق و صفا ، نهی ز مکاری و ترفند بود
جان و دلم رودکیِ اشتیاق ، خواهشتان قلب سمرقند بود
گرچه جدا میشوم از جمعتان ، پای دلم بسته ی پیوند بود!
حقطلبی سختترین واحد است!
واحدِ سختی که خوشایند بود
خوش محک تجربه را یافتید ، این هم از الطافِ خداوند بود
حقطلبان، زمره شایستگان بوده و هستند ، و خواهند بود
من که شدم صفر در این آزمون ، نمره اخوان صفا چند بود؟؟!!
سید حسن حسینی

چشمانم را می بندم ، یادآوری آن روزها و آن
خاطره های شیرین و خوش عطر، قلقلکم می دهد
...
اولین بار بود که می رفتم حضور بچه ها هم
که همه اهل دل بودند حال و هوای خاصی داشت
شده بودند عین رزمنده های پیروز از جنگ برگشته!
همه شوخ طبع شده بودند
یکی شده بود سقا و دیگری مداح
از زور خوشی مدام وراجی می کردیم
و سر به سر هم می گذاشتیم
خلاصه حال و هوای خوبی بود
اما با این وجود در عمق دلم یه حس ناشناخته ای
جانم را چنگ می زد ،بی تابم می کرد
اگر حضور اونها نبود که های های گریه می کردم!
همین ، گاهی مرا به سکوت وا می داشت.
در خلوت دلم گفتگوها می کردم!
نمی توانم بگویم که چه حالی داشتم ، گفتنش ساده نیست.
بالاخره آن لحظه فرارسید
تماشای غریبی بود ،گنبد طلایی..لحظات عجیبی بود !
دیگر برایم مهم نبود که کسی اشک های
سرازیر شده بر پهنای صورتم را ببیند
السلام علیک یا انیس النفوس
یاعلی ابن موسی الرضا (علیه السلام)
سلام بر سلام نخست ..سلام بر نگاه نخست ..
سلام بر گریه های بی اختیار..
چه شب ها و روزهایی بود، لحظاتی سبک و مهربان و لطیف!
شب هایی پر از اعجاز کنار پنجره ی فولاد!
شب هایی پر از سلام و صلوات
شب هایی بارانی...آخ که چقدر دلم برای آن قدم زدنها تنگ است!
امشب ، شب عید است ...
این کلمات چه می فهمند !
این کلمات هم یارای بیانش را ندارند!

برای من
دوست داشتن
آخرين دليل ِ دانايیست !
اما هوا هميشه آفتابی نيست
عشق هميشه علامتِ رستگاری نيست!
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامشِ عميق ِ سنگ حسادت کنم !
چقدر خيالش آسوده است
چقدر تحملِ سکوتش طولانیست
چقدر ...
سید علی صالحی

پ.ن۱:
" من آنقدر سنگ دل نیستم که مهربان باشم ! "
گاهی وقت ها این سخن شکسپر
می شود قانون زندگیم ! و به جد عمل می کنم!
پ.ن۲:
ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت می کنم.
تمام خوشحالی آن روز من ،شنیدن صدای تو بود
که به اسم دعایم می کردی !
این را از تو می دانستم ...،
اما شنیدنش حال دیگری داشت!
باید می رفتم..مثل همیشه!
باز هم من و جاده های بی روح اما این بار، باران زده!
باران در چاله های پر آب جاده ها می بارید و من
حباب ها را که قد می کشیدند و فرو می نشستند
را تماشا می کردم !
رفتم به کوچه پس کوچه های کودکی
به اون لحظات سخت بیماری ...
که آخر شب برمی گشتی و
حالم را با صدایی آهسته از مادرم می پرسیدی
پیشانی داغم رامی بوسیدی
و دستان مهربانت را به پیشانی ام می گذاشتی و
با طمآنینه خاصی دعا و قرآن رو زمزمه می کردی
و من جداً خوب می شدم !
خدا تو را برای من حفظ کند پدر!
اونجا هم بیش تر از پیش به دعاهایت محتاجم!
پ.ن : پدر کربلا است...
السلام علیک یا ابا عبدالله ،
یا حسین بن علی (علیه السلام)

قم !
حرم...
یه جای دنج..یه گوشه..
جدا از همه چیز و همه کس ...حتی خودم!
سراپا نگاه ..
آرام ، آرام اشک ،
سر اپا...اشک
آرام .. آرام
زیارتش بهانه نمی خواهد...
حالیا !
برای دمی کوتاه ،به جمع شکسته دلان بیا!

در نگاهت اثری هست که دل
سالها ؛ مستِ تماشای رخت
پای دیوار
زپا می افتد .
پ.ن :
تا یرحمک الله ِدلم فاصلهای نیست
قد قامت ِبالای ِتو اینگونه نظر داشت.
پ.ن (۹ ساعت بعد از تقریر!) :
فعلا اینجا تنهام ...گاهی اوقات هست که در تنهایی از
تنهایی بدر می آییم...
باران آمد ..بالاخره آمد
صدای غرش آسمان که بیدارم کرد
خود باران که صورتم را شست
و بوی خاک خیس خورده که مستم کرد...
همه را مزمزه کن..یه باره ... دوباره ..
راستی باران چه رنگی است؟
من بروم صبحانه بخورم..!
یک عمر دنبال چه می گشتم
در جاده های بی سرانجامی
یک عمر گشتم تا که فهمیدم
تو سایه بون خستگی هامی ...
روا مباد که بر بنده ات نظر نکنی

پ.ن ۱: سر ِ بی درد به دیوار بلا باید زد
پ.ن ۲: تن تحمل گرم است هنوز...الحمدالله
برای شأنتان نمی توان در کلمات همتایی یافت
که جستجو بیهوده ست ...
تنها با تکرار نامتان می توان به حقیقتان تقرب یافت
یا صادق آل محمد(ص)
در اوج شکسته دلی و بی سامانی
تمام حرف تمنایی است و دست توسلی...
انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله...

قال امام صادق علیه السلام
ما اَقبَحَ بِالمُومنِ اَن تَکونَ لَهُ رَغبةٌ تُذِلهُ
برای مومن چقدر زشت است که میل و رغبتی داشته باشد
که او را به ذلت و خواری بکشاند.
آن روز
که نمنم باران هم می آمد، اشتباهِ ما
شمارشِ يکی در ميانِ حروفِ دريا بود،
ما برای نوشتنِ اسامی ِ دوستانمان
کلمه کم آورده بوديم.
نمیگويم از هر چه بودنِ حالای ما
آينده هم آسوده خواهد گذشت،
اما لااقل يک حرفی بزن، چيزی بگو!
رازی که باد از شمال بيايد وُ
شنيدن از جنوبِ گريه ببارد.
پس اين همان کمی آرامش بیجهت،
کی خواهد رسيد؟!

در حيرتم اينجا
اين بيد سر به راه ... چرا؟
چرا اين همه خسته و خاموش
از شکستنِ سرشاخه های بلندِ خود حرفی نمیزند!
آيا سکوت
هميشه سرآغازِ تمرينِ ترانه و گفت و گوی باران است!؟
پس تو که با فالِ سبز علف آشناتری،
بگو کی باران خواهد آمد؟
سید علی صالحی