تبليغاتX
وزن بودن را احساس کنیم
 

 

 

   برای فتح  دلهای شکسته ..کسی ای کاش یا زهرا (س) بگوید !

 

    

گاهی اوقات 

چه ميل غريبی به ديدنِ يک عده آدمی در من است

می‌خواهم بيايند !

 

پی نوشت : چراغها را من خاموش می کنم!

 

 

...

   و فی جمیع الاحوال متواضعا...

 

 


 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

 

 

 

 

~ ...اما تو یادت باشد ، ستاره های آسمان که تمام شد

باید بیایی..

یک ستاره

دو ستاره... 

 

 

~ همین که خیال می کنم تو دوستم داری


حالا هر چقدر هم ساده دل باشم


آرامم می کند...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

  

جغد روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود

زندگی را تماشا می کرد، رد وپای آدمها رو می دید

که به سنگ و ستون ، به در ودیوار ، دل می بندند

جغد پیر  اما خوب می دانست که سنگ ها ترک می خورند ،

ستون ها فرو می ریزند و در و دیوارها ویران می شوند

او بارها و بارها تاج هایی شکسته ، غرورهای

تکه پاره شده را در لابه لای خاکروبه های

قصر دیده بود.

....

جغد شروع کرد به آواز خواندن!

کبوتری از آن حوالی رد می شد

-هی جغد پیر بد یمن ! سکوت کن و آواز نخوان

 آدمها  آواز تو را دوست ندارند

غصه دار و اندوهگینشان نکن

تو خوب می دانی که همه تورا

 بد شگون می دانند و جز خبر بد ،

 چیزی نداری پس همان بهتر که  خفه شی!!

...

 جغد پیر دلش شکست و دیگر آواز نخواند

سکوت او آسمان را افسرده کرد

صدایی آمد:

آواز خوان کنگره های خاکی من!

پس چرا دیگر آواز نمی خوانی ، دل آسمانم گرفته ست

جغد گفت :انسانها آوازهایم را دوست ندارد همان

بهتر که نخوانم!

...

- انسانها عاشق دل بستن هستند

بخوان که آواز تو

 بوی دل کندن می دهد...

 

 پ.ن:

آواز جغد همان حقیقت است که گاهی تلخ می نمایاند

هستند آدمهایی که آدم حسابش نمی کنیم اما

گاهی آوازشان آواز دل کندن است !

گاهی حتی معترفیم ، اما باز هم ما را دردناک است...

وقت تنگ است و مشق های شب ِجریمه ی ما

سنگین !

 

  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

 

مقدمه : خیلی کم پیش می آید وصف حالت را از زبان دیگری بشنوی

حرفهایی که چندین سال است که گوشه ی دلت 

 جمع شده و سنگینی می کند

و سخت تر اینکه  نتوانستی به زبان بیاوریش !

اما یه جایی .. یه کسی ..دقیقا همان را می گوید که تو ناتوانش بودی!

 

« تصمیم گرفته بودم از همون روز اول.

یه تغییر به زندگیم بدم!

مثل یه آزمایش بی مزه ی علوم تجربی دوم راهنمایی!

 این که

حتی در دلم از چیزی گله نکنم!

به نظرم نوعی اعلان جنگ به زندگی است

این جور آزمایش ها...

وقتی گذشته ام را بردند...درست مثل یه گلادیاتور مصمم

یه آخ هم نگفتم!

حتی توی دلم هم تاسف نخوردم...

جز برای آن دست نوشته ای از بهشت

که گاهی روی چشمان ملتهبم می گذاشتم

تا کمی آرام شود...

به خودم گفتم: شاید دیگر لیاقتش را نداشتم...

ولی باز جلوی دلم را گرفتم

که ناراحت نشود!

خوب میدونست نقطه ی ضعف گلادیاتور تنهایی اش بود...

اما نمی دونست

تمام شکست ها را هم همیشه تنهایی به دشمن داده است..

با همین شمشیری که هدیه گرفته بود

تا روی زمین های کاغذی بگذارد و

بایستد روی دلبستگی های مرده اش...»

 

پ.ن۱:

 دیگر به یقین رسیده ام که  " ما توفیقی الا  بالله "

این روزها ترسی عجیب وجودم را فرا گرفته ! شبیه دخترکی شده ام

 که از ترس از دست دادن عروسک دوست داشتنی اش

 آنرا محکم در بغل گرفته است !

 خدایا  انت تعلم ضعفی ...می دانم که می دانی قدرتی نیست مرا؛

نگذار داشته هایی که تو دادیم  را بگیرند !

 

 

پ.ن ۲:

مدتی بود ندیده بودمش ...شنیده بودم که از من گله شکایت داشته !

یه پیراهن و یه کرم مرطوب کننده خریدمو رفتم  پیشش !

صورتشو بوسیدم و ...

حین اینکه دست های پینه بسته و زمختشو

با اون کرم مالش می دادم

دعاهای زیر لبش قند رو توی دلم آب می کرد ...

...

با هیچی عوضش نمی کنم!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

 

این شفق است یا فلق؟

مغرب و مشرقم بگو

من به کجا رسیده ام ...جان دقایقم  بگو!

آینه در جواب من ، باز سکوت می کند

باز چه می شود مرا

ای تو  حقایقم  بگو

جان ، همه شوق گشته ام!

طعنه ی ناشنیده را

در همه حال ، خوبِ من

با تو موافقم ... بگو!

 

با من کور و کر، ولی واژه به تصویر مکش

منظره های عقل را

با من سابقم ! بگو !

من که هر آنچه داشتم

اول ره گذاشتم!

حال برای چون تویی، اگر که لایقم بگو!

یا به زوال می روم یا به کمال می رسم

یکسره کن کار مرا

بگو که عاشقم...

بگو!

 

پ.ن :‌ تشنه ی یک صحبت طولانی ام ...

 

 

جاده مرا می خواند...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

 

۱. هرچه بیشتر دقیق می شوم ، سردردم بیشتر می شود

آخر  کجای حساب کتاب های من اشتباه بود

که این چنین شد !

 پ.ن۱:

 من پاک باختم ! چقدر برنگشتم از خودم ...

پ.ن۲:

 بخوان ، دوباره بخوان...

و َاذکُرْ ربک َ فی نفسک تضَرّّّ عا...ولا تکُنْ من الغافلین

 

 

  ۲.  هی  تو ! فکر نکن که دل های ما به خلوت هم راه داشت !

به انتظار چه نشسته ای؟

این لبخند رنگی نخواهد گرفت!

پ.ن:

دلخوش گرمای کسی نیستم... 

 

۳. ... و من از اینجا

نباید جز قلقلک پیاپی خاطره های شیرین

و آرزوهای وسوسه انگیز  آمیخته با شرم

و شوق و نوازش در تو حالتی دیگر ببینم!

 پ.ن:

 از دکتر شریعتی

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت   توسط منصوره 

 

 

 

 

ساقی قدح می بکف و در همه جا بود

حق بود و نظر بود و قدح بود و نوا بود

 

 

 

 

خودت بگو:

زنجير اگر برای گسستن نبود

پس اين دست‌های بسته را

برای کدام روزِ خسته آفريده‌اند!!

سید علی صالحی

 

 

پ.ن۱:

بی قرار لحظه های بی خود از خویشم ...

  

پ.ن۲:

.... 

اگر این سردرد لعنتی بگذارد ..خواهم گفت !

 

 پ.ن ۳:

درد ، خوراک دلم بود ؛ نمی دانستم...

 

پ.ن۴:

خواندن این سطور  همراه با گوش دادن به نوای وبلاگ لطفی دیگر دارد!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

 

گفت :

 هیچ وقت کسی نمی تونه درد تو رو احساس کنه! " فی"

یک سوی دهان "فی" به حالت تبسم بالا رفت

- آره... این مایه دلگرمیه ، مگه نه ؟

ممکنه کسی بهش غبطه نخوره، اما درد من، مال خودمه !!

 

 

  مرغ خار ،خانم کالین مک کالو

 

 

 

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود !

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت   توسط منصوره  |