
وَ لقَدْ عَهدنا إلَى آدَمَ مِن قَبلُ فنسيَ ولَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْما (طه- ۱۱۵)
و ما با آدم عهدی بستیم و در آن عهد او را
استوار و ثابت قدم نیافتیم ...
پ.ن:
یا ایّها الانسان!
ما غرّکَ بربکَ الکریم ؟
ا ی ا نسان !
چه باعث شد که به خدای کریم مغرور گشتی؟

آبرو می رود ای ابر خطا پوش ببار
که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ایم
پ.ن:
باز هم گره های کور که دستان تو را می طلبند
~
الهی!
انت تعلم ضعفی...
برای يکبار برخاستن هزار هزار بار فرو افتاده ام !
دستانم را بگیر ...تاتی تاتی!
زندگی،
چندان هم که گفتهاند
کشفالشفایِ کرامت نیست.
من به جایی رسیدهام
که مرگ حتی
از وحشتِ مدارای من سکوت میکند!!
چرا از مردن بیگاهِ اتفاق بترسم ...؟
اشارهی آسانِ الوداع
دشوار نیست،
من این کلمهی کوچک را
بارها امتحان کردهام !
سید علی صالحی

پ.ن ۱:
طوریم نیست، خرد و خمیرم، فقط همین !
پ.ن۲:
دريا هميشه ساحلش را تشنه بار مي آورد!
سنگ ، تانک ، صهیونیست!
سنگ ، کاغذ ، قیچی...
سنگ ، کاغذ ، قیچی...
شاید بارها بازی کرده اید این کلمات را
در سایه ی سقف های موشک نخورده
و دیوارهای بولدوزر و خمپاره ندیده !
اما ما هر روز با آدم بزرگ ها
سنگ ،تانک، صهیونیست بازی می کنیم!
در هیجان سرخ
حتما آوازه ی یک قل ، دوقل ، ما را شنیده اید
وقتی بربرج های کاغذی دعای باران می خوانند
...برای خانه هامان باران توپ..
باران موشک...باران بمب های فسفری..
اینجا کارشناسان ِ "اوقات فراغتت را چه می کنی؟"حرفی برای گفتن ندارند
...شما کجایید!
شب هایی که مشق شبمان مقاومت است
شب هایی که لالایی مان صدای خمپاره و موشک و ..
گریه های کودکان و زجه ی مادران است
شب هایی که قبل از خواب ، مسواک...نه! فکر فردا
و سهم تازه ی زندگی مان...
و روزها هم شاهد مرگ مادر در آغوش پسر !


این المرتجی لاازالة الجور و العدوان؟
هوا را از من بگیر ، غم ات را اما نه

تو با تمام وجود آن را خواستی!
آنقدر خواستی که یک لحظه ضربانهای قلبت ،
بیقرارانه به دیواره قلبت، می کوبید و تو.. مثل
باروت ، آرام و بی حرکت ناگهان آتش گرفتی !
خودت را چنان فراموش کردی
که حتی آنروز ، کفش هایت را لنگه به لنگه پوشیدی..
به خاطرش آن قدررر سوختی و ناراحتی کشیدی که
حتی دیوارها هم به حالت گریه می کردند!!
در داشتنش آنقدر بی طاقت بودی که اسمت هم فراموشت شد...
یک دل نازک لرزان ! ...
چطور سنگینی این محبت را می توانست تحمل کند!
طوری که خم نشود..
فرو نیفتد..
بیقرار لذت نشود ...
دیوانه نشود..
نمیرد !
پ.ن:
آمد و آورد باز ، از سر کویش کلیم
بال و پر ریخته..جان و دل سوخته..
سلام ! کمی آرام باش ! لحظه ای درنگ کن..
صدایی می آید...بمان ! این صدای حسین است...
هان ای مردم!
عبرت بگیرید و پند بیاموزید از آنچه خدا اولیاء خود را با مذمت
و سرزنش علماء "یهود" پند داده است.آنجا که می فرماید:
"چرا خداشناسان و احبار آنها را از ناسزاگفتن و
حرام خوردنشان منع نمی کنند "( مائده آیه 62)
باز می فرماید:"آنان که به کفر گرائیدند از اولاد اسرائیل لعنت شده اند
و چه بد بود اعمالی که انجام می دادند."
وچرا این چنین خدا آنان را سرزنش می کند؟
برای این که آنان ستمگران را می دیدند که چگونه ستم روا می دارند
و فساد بر می انگیزند، ولی آنان را از این اعمال نهی نمی کردند
تا توسط ستمگران، به نوائی برسند و از گزند آنان در امان باشند؛
در حالی که خداوند می فرماید:
«از مردم نهراسید و فقط از من بیمناک باشید»(مائده 44)
باز هم می فرماید:
«مردان و زنان مومن، دوستداران یکدیگرند.
بمعروف امر می کنند و از منکر باز می دارند.»( بقره71)
خداوند در این آیه، امر به معروف و نهی از منکر را اولین فریضه قرار داد؛
زیرا اگر به انجام این فریضه اقدام گردد،
تمام فرائض، چه آسان و چه دشوار، عملی می شود.
علاوه بر این "امر به معروف و نهی از منکر"دعوت کردن به اسلام است؛
همگام با طرد ستمگریها و مخالفت با ستمگران،
و دعوت کردن به تقسیم بیت المال و غنائم و گرفتن مالیات ها
از عوامل آن و پرداختن آن به موارد حقیقی شان است.
شما ای بزرگان که درعلم ودانش پرآوازه اید!
ودرخیرونیکی زبانزد دیگران !
ودرنصیحت وپند دادن شهره ی این وآنید!
بخاطرخدا، دردل مردم عظمت وشکوه دارید.
افراد قوی ونیرومند شما را به حساب می آورند؛
وضعیف وناتوانان، شما را گرامی ومحترم می شمارند،
کسان خود را برشما ایثارمی کنند که هیچ برتری برآنها ندارید؛
وقتی خواسته ها یشان برآورده نمی شود
ازشما شفاعت می جویند وشما باشکوه پادشاهان
و عظمت بزرگان در میان آنان راه می روید.
آیا این همه برای این نیست که مردم امیدوارند که شما به
احیاء حقوق خداوند قیام کنید؛
لیکن شما در بیشترین موارد،
از اداء حق الهی کوتاهی کردید ! و حقوق ائمه را سبک شمردید،
حق ضعیفان را پایمال نمودید.
شما آنچه حق خود تصور می کردید،
به ناروا گرفتید ولی در راه خدا نه مالی بخشش کردید،
نه جانتان را به مخاطره انداختید و نه از اقوام و خویشانتان برای رضای خدا بریدید.
وه ! چه پرروئی با این اعمال زشت،
بهشت خدا و همجواری پیامبران او را آرزو دارید؛
و می خواهید از عذاب الهی در امان باشید.
ای کسانیکه چنین آرزو از خدا دارید؛
می ترسم بر شما عذابی از عذابهای خدا نازل گردد.
زیرا شما در پرتو عنایت خدا،به مقامی رسیدید که بر دیگران برتری پیدا کردید.
چه بسیارند کسانیکه مورد احترام مردم نیستند ولی شما به خاطر خدا،
در میان بندگانش احترام دارید.
شما می بینید پیمان های الهی درهم شکسته می شود،
ولی هیچ دم نمی زنید؛
و به هراس نمی افتید. برای درهم شکستن
بعضی از پیمانهای پدرانتان ناله سر میدهید لیکن شکستن تعهدات
و پیمانهای رسول خدا را نادیده میگیرید.
کورها، لال ها وفلج ها در شهرها بی سرپرست مانده اند و
شما نه رحمی بر آنان می کنید و نه عملی را که در خورشأن خودتان باشد،
در مورد آنان انجام می دهید؛ و یا قصد انجام آن را دارید.
فقط با چاپلوسی و تملق پیش ستمگران رفاه و آسایش خویش را می جوئید.
خدا دستور فرموده است از این اعمال پلید جلوگیری شود؛
ولی شما از آن غافلید، و شما مصیبت بارترین مردم هستید
زیرا از مسئولیت عالمانه و آگاهانه خود دست کشیدید!
پ.ن: حسین علیه السلام بیش از آب تشنه ی لبیک بود .
دعای حضرت زهرا س بدرقه ی راهت...
خوش آمدی!
سکینه...
عطش...عطش..
عمو..یل ام البنین...
نهر علقمه...
گرما ..عطش...
ریزش آب از لای انگشتان بر روی آب...
مشک آب...برق چشمان..خیمه...سکینه ..
...
مشک به دست..قطع دست..
مشک به دندان..برق چشمان...خیمه ..سکینه..
عمود آهنین...صورت به زمین...گریه ی مشک ..
خیره بر خیمه ی زینب..
...
دل حسین ع ..ناله ی حسین ع ...
-انکسر ظهری..کمرم شکست ...کمرم شکست..
پ.ن: چهارده قرن ، آب ما را سوخته...

وقتی که می گویم کربلا
آسمان ، به زمین خیره می شود
شیون از دل خاک می جوشد...
با این نام ، آسمان آسیمه سر پایین می آید
و زمین را در آغوش می گیرد!
و عطش...دریاها را پریشان می کند!
و من هنوز نگفته ام
عاشورا...
یا ابتاه! من ذاالذی خضّبک بدمائک؟
ای پدرم ! چه کسی تو را با خونت خضاب کرد؟
یا ابتاه! من ذاالّذی قطع وریدک؟
ای پدرم ! چه کسی رگ گردنت را برید؟
یا ابتاه! من ذالّذی أیتمنی علی صغر سنی؟
ای پدرم ! چه کسی مرا با کمی سنم یتیم کرد؟
یا ابتاه! یا لیتنی لک الفداء...
ای پدرم ! کاش من به فدای تو می گشتم..
یا ابتاه! یالیتنی توسدتُ التّراب و لا أری شیبتک مخصباً بالدماء...
ای پدرم! کاش خاک بسترم می شد و سر و صورت خونی ات را نمی دیدم...

...
هر که نذر اشک دارد...زودتر
هر که چشم مشک دارد زودتر...
و اشتد العطش...

ایها الزخم مداوم السلام..
عشق، ای درد مقاوم السلام
ای مرام داغ ، ای قانون درد
زخمه ی شور تو با جانها چه کرد...
از جگرصد زخم پیک آورده ایم..
ما سلام بی علیک آورده ایم..
تا خراب از آن غم عاشق کشیم
با سلام بی علیک خود خوشیم...
...
پ.ن: اگر یادتان بود و باران گرفت...
غزه...
اوست خدايي كه كافران اهل كتاب، اين يهوديان پيمانشكن
را براي اولين بار از ديارشان بيرون كرد و
هرگز شما مسلمين گمان نمي كرديد كه آنها از ديارشان بيرون روند
و آنها هم حصارهاي محكم خود را نگهبان خود از قهر و انتقام خدا ميپنداشتند
تا آنكه عذاب خدا از آنجا كه گمان نميكردند، به آنها فرا رسيد
و در دلهايشان از سپاه اسلام ترس افكند تا به دست خود
و به دست مومنان خانه هايشان را ويران مي كردند(حشر،۲)
پ.ن: پیروزی نزدیک است دولت من ...
خدا کند که بیایی..
از خانه که بیرون می آیم چشمانم را ریز می کنم
تا انتهای خیابان را بهتر ببینم!
نفس عمیقی می کشم و باخودم
می گویم تمام این راه را باید پیاده بروی..
- محض رضای خدا فقط همین یکبار گند نزن !
سرم را مصمم تکان می دهم و حین اینکه نامش از دلم گذشت
حرکت کردم.. تمام استرسها و اظطرابها را دوست داشتم..
آخر امروز قرار بود یک روز به یادماندنی باشد!
...
قدمهایم را یک به یک می شماردم !
شاید این تاثیر حواس جمعی هیچوقت نداشته ی الانم بود..
۱ ..
۲..
۳..
...
۱۰ ...۱۱
..یا..ز..ده
نه ! این غیر ممکن است..!
محمدم!
با دست کوچکش گوشه ی چادر مادرش را گرفته بود..
خدایا چقدر شبیه ...
..
تمام تلخی و درد این زخم قدیمی و این غم ۱۰ ساله به یک باره
بر دلم هجوم آورد..
ایستاده دوام نمی آوردم اگر روی صندلی ایستگاه نمی نشستم!
سرم را به زیر انداختم گوشهایم را گرفتم که صدای گریه های
جگر سوز مادرم را نشنوم
گوش هایم را محکمتر فشار میدهم تا نشنوم
صدای پدر را که آن روز کنج اتاق زیر لب می نالید:
بای ذنب قتلت!
...
محمد بعد تو ..نمی دانی چه ها شد
مادرم را دیده ای؟ نگاهش هنوزم که هنوزه ست غمگین است
همین درد مرا دوصد چندان می کند!
از حال پدر هم نگویم بهتر است..
محمدم ..بعد تو تلخی ته گلویمان را هیچ قندی شیرین نکرد!
راستی حال گلویت چطوراست..
بعد تو پدر مدام زیر لب می گفت:
علی اصغرم ..علی اصغرم..
امشب
به زيارت نواحي فرياد تو آمده ام
و لبانم سر بلند اعتراف مي کنند:
اگر گلوي تو نبود
عقل اين حنجره ، هرگز به فريادهاي
بلند ، قد نمي داد
اگر گلوي تو نبود...
بايد برخيزم
و رو به اقيانوس انتظار
شمايل امروزينت را
از ديوار بوسه بياويزم
شايد دلم - اين دعاي قديمي -
در آستانه ي نام تو
مستجاب شود.
سيد حسن حسيني
پ .ن : خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش !
و اشتد العطش...