تبليغاتX
وزن بودن را احساس کنیم
 

 

 

من کجا بودم که تو مرا خواندي...

 

 

 

آن روز کجا باز يابم که تو مرا بودي و من نبودم...

من کجا بودم که تو مرا خواندي ..

 من نه منم  ! که تو مرا ماندي...

 

 

الهي ! هرچه نشان مي شمردم پرده بود

و هرچه مايه مي دانستم بیهوده...

 

الهي ! اين دل من کان حسرت است و تن من مايه درد و غم...

 خدايا  ! نيارم گفت که اين همه چرا بهره من،

 خداوندا ! ما نه ارزاني بوديم تا ما را برگزيدي،

 و نه نا ارزاني بوديم که به غلط برگزيدي

 بلکه به خود ارزاني کردي تا برگزيدي

و هر عيب که مي ديدي بپوشيدي..

 

الهي ! تو در ازل ما را برگرفتي و کسي نگفت که بردار!

اکنون که برگرفتي وا مگذار و در سايه لطف تو خود ميدار.

 

 

 

 خواجه عبدالله انصاری

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

 

ممنونم از تمام دوستان مهربونم که لطفها داشتند و پیگیر

احوال بنده بودند که الحق اگر دعای شما دوستان نبود به این زودی

حالم مساعد نمی شد.

با احترام تمام از همه شما تشکر می کنم.

و یه تشکر مخصوص دارم از آبجی هدیِ نازنینم که نگران بنده بودند

و خواستند که دوستان برای من دعا کنن اما بهش میگم

هدی جون تو که می دونی بادمجون بم آفت نداره!!

 دیگه پوست کلفت شدیم با این دردی

 که از قدیم الایام بوده و هر از گاهی سراغم را می گیرند!

و یه تشکر مخصوص دارم از سرور خانوم گلم

که واسه شفای من تو پست بلاگشون

از دوستانشون خواستند واسه من دعا کنن

روی ماهشو از راه دور می بوسم

 

 ~~~

وقتی که از این دردها که وقت و بی وقت

شب و نصف شب می آمدند و می ماندند و می رفتند رها شدم

مدتی را به اجبار باید به استراحت و ماندن در منزل می گذراندم

که توی این مدت  حس بد کلافگی مرا بر آن داشت که سراغی از دفتر های

خاطرات دوران نوجوانی ام بگیرم

آنها را یک به یک می خواندم و به حس آن روزها حین نوشتن

این جملات فکر می کردم از اتفاقات ، آرزوها و مسافرتها زیاد

نوشته بودم و حتی از لحظات نابی که در خلوت خودم آن روزها داشتم!

از خط و خوشنویسی هم زیاد نوشته بودم

از کشش عجیبی که به آن داشتم

و از شور و حالی که با دیدن و نوشتن خط به من دست می داد

اما من دور افتاده بودم  از آن همه حس و حال !

مدتی بود که از این سپیدی و سیاهی ،

چرخش و گردش قلم ،  کژی و راستی ، کوتاهی و بلندی ،

نازکی و درشتی و نقطه و نیم نقطه ... دور افتاده بودم

آخر چرا چیزی که صیقل روحم بود  را باید اینگونه  فراموش می کردم!!!

!!!

سیاه مشق نستعلیق استاد  برایم

همیشه یک نیستان سوزش بود

و یک نگارستان نگاه !

حرفش را به خاطر می آورم که همیشه می گفت:

اگر می خواهید خط خوب داشته باشید ، دل را صفا بدهید

 که "صفای خط از صفای دل است"

هنوز داشتمشان !

قلمی که هدیه ی استاد بود و همان مرکب نابی

که آن روزها در به در دنبالش می گشتم!

فقط مونده بود کاغذ مخصوص که پیدا نشد!

شروع کردم به نوشتن ..می نوشتم و می نوشتم

اما هیچکدامشان به دلم نمی نشست!

 همه ی اینها یک نشانه بود ...یه تلنگر ! که می خواست مرا آگاه کند!

دیگر شب هایم شده بود نوشتن و گوش کردن و دم نزدن!

آرامش حاصل از آن را دوست داشتم !

و این دوچندان می شد موقعی که صدای جیر جیر قلم با

صدای آرامبخش نامجو به گوش می رسید...

                                                                     


 

 

 

حریفا! میزبانا!

     میهمان سال و ماهت پشت در ، چون موج می لرزد

بیا بگشای در...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

یا من اسمه دواء و ذکره شفاء

 

سلام من هدی 

خواهر منصوره هستم 

خواهر جونم حالشون خوب نیست بیمار هستند

 از دوستان می خوام واسش دعا کنن.

 

ممنونم 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

 تدبیر ما به دست شراب دوساله بود!

 

حال این روزهای من نه شبیه آسمان گرفته ی شهر است

و نه شبیه خنده ی کودکی که پرندگان آسمان را اشاره می کند !

نمی دانم...

شاید شبیه  چشم بی فروغ یک نابینا ! و یا

شاید هم شبیه سرفه های مکرر یک پیرمرد !

حالا روزهاست که دلتنگیهایم را گذاشته ام پشت در !

- همانجا بمانید ! من خسته ام..خسته !

می بینید که

کلماتم بی حوصله شده اند  ..دیگر هیچ ترانه ای را به خاطر ندارم !

"راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است"

حرف های نگفته را گفته ام ..همه را ! 

دیگر از من خسته چه می خواهید که

نه حکایتی مانده و نه شکایتی!

 

 پ.ن:

 

" و چنان بی تابم،

 که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت،

بروم تا سر کوه!

دورها آوایی است، که مرا می خواند  "

 

 

 

خداحافظ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

  

- الشام...الشام...الشام

راه شام عذابم داد...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت   توسط منصوره