تبليغاتX
وزن بودن را احساس کنیم

 

 

 

خوش به حال روزگار...

 

 

عید ، حول حالناست

که واجب است بفهمیم!

عید ، شوقی ست که

پدرم را به مزرعه می خواند !

عید ، تن پوش کهنه باباست

که مادر

آنرا به قد من کوک می کند

ومن آنقـــــدر بزرگ می شوم

که در پیراهن می گنجم!

عید ، تقاضای سبز شدن است

 یا مقلب القلوب

 

 

پ.ن۱:

 یا محول الحول و الاحوال!

حول حالنا

 الی احسن الحال

الی احسن الحال...

 

پ.ن۲:

 ا ین عکس برایم خاص است!

دوستش دارم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

با که گویم که بگوید سخنی با یارم...

 

 

حکایت من حکایت کودکی است

 که از سر ناتوانی به دستان تو می اندیشد !

می دانم که دور از عدالت است که روزی نوبت من شود

من کمترین این راهم...

اما ببین

 که خسته ترینم!

 

 

 پ.ن:

نازنینا

نظری کن !

منم این خسته ی راهت ...

شرر افکنده به جانم

صنما

برق نگاهت!

صنما

برق نگاهت...

 

 

 

نذر لبخند تو می میرم ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

 

ماجرایی است ...گذشتن از آن کوچه !

که اگر چه راهت را طولانی می کرد ...

اما آسمانش رنگ دیگری داشت !

ماجرایی است ...این دل گرفتنهای پی در پی!

اینکه سر کوهی می خواهی

که های های گریه کنی و هیچ ندانی برای چه؟!

ماجرایی است ..اینکه دوست داشتنی هایت را

دیگر دوست نداری!

و حتی آنهایی را که تا دیروز دوستشان داشتی و

اما حالا دیگر حتی ..حتی حنایشان هم برایت رنگی ندارد!

نمی دانم ..گویی جایی جا مانده ام ! دوست داشتنی هایم نیز!

چیزی نمانده جز همین پنجره ی باران زده !

من حتی خودم را  از اینجا هم بیاد نمی آورم

کتابها را باید بخوانم ! از اول ...حتی از مقدمه و حاشیه ها هم نباید گذشت!

باید مرور کنم خودم را ! پیدا کنم ..

کجا ؟..نمی دانم شاید "جایی میان بیخودی و کشف" !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

بارون بارونه...

 

 

 

گاهی آنقدر واقعیت داری

که پیشانی ام

به یک تکه ابر سجده می برد !

به یک درخت خیره می شوم ...

از سنگها توقع دارم

مهربانی را ! 

باران بر کتفم می بارد ...

دستهایم هوا را در آغوش می گیرد

و شادی

پایین تر از این مرتبه است

که بگویم چقدر !

 

 پ.ن: چه معصومانه می بارید باران...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

با تو حکایتی دگر ، این دل ما به سر کند...


 

...

 ...ربّ انّی

استغفرک استغفار حیا

استغفرک استغفار رجا

استغفرک استغفار انابه

استغفرک استغفار رغبة

استغفرک استغفار رهبة

استغفرک استغفار ایمان

استغفرک استغفار اقرار

استغفرک استغفار اخلاص

استغفرک استغفار تقوی

استغفرک استغفار توکل

استغفرک استغفار ذلة

استغفرک استغفار عامل لک هارب منک الیک...

 

 

پی نوشت۱: 

...

مرا خراب کن!

که رستگاري و درستکاري دلم

به دستکاري همين غم شبانه بسته است...

 

 

پی نوشت ۲:

دلتنگِ آن قدم زدن های بارانی ام...

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت   توسط منصوره  |