تبليغاتX
وزن بودن را احساس کنیم

 

 

که دردت کام دل باشد، غمت آرام جان ...

 

 

دلتنگ جمکرانم...

دلتنگ شبی مثل اون شب که هیچوقت برایم تکرار نشد...

من از اون آسمون آبی می خوام !!

 

 

پ.ن:

و الله  که شـهر بی تو مرا حبس میشـود...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

به جز حضور تو

هیچ چیز این جهان بیکرانه را

جدی نگرفته ام

حتی عشق را !..

 


 

خدایا با آن که عظیم نادانم، چقدر به من لطف می‏کنی!!

 و با آن که زشتی کردارم آشکار است، چقدر با من مهربانی!

یا راحم العبرات...

یا مقیل العثرات...

 

 

پ.ن:

بخدا  من خسته ام...!

 دلم می خواهد ازین جا

به جانب آن رهایی آرام بی دردسر برگردم...

آیا تو قول می دهی 

دوباره من... از شوق سادگی...، اشتباه نکنم !؟

 

"صالحی"

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

من را فریب باش ...آرام کن !

 

 

 

 اینجا

مهم نیست کجاست

همه جا

 بی تو دور دست است...

 

پ.ن: 

مدتی است که افسار حرفهایم  مدام از دستم می گریزد و

گفته هایم نیز بی شباهت به هذیان نیست ...

 (نکند تب دارم و نمی دانم !!)

 شاید همه ی اینها تاثیر فضایی است که نا خواسته خواستمش!

و آن یک ذره دلچسب بودنش را هم که فکر می کردم دارد ، نداشت !

و یا شاید هم  تاثیر ناسازگاری من با رو حیه ی سازگاری که همیشه داشتم!

 و این گویا "مرا"  پریشان کرده و در سخن گفتن بی پروا !!

به هر حال روی حرفم باشماست !

 شمایی که همه چیزتان دل زده ام کرده است حتی شادیتان !

و تو که با آن چشمان لوس ات (!)زل زده ای به من !

" همه تان گول خوردید ! هیچکدامتان آخر نفهمیدید که ناخوشی من چیست"

زین بعد هر چه می خواهید بگویید و تا دلتان می خواهد بتازید !

دیگر برایم مهم نیست ...اصلا مهم نیست !

 و این هم برایم اهمیتی ندارد که حرفهایم را بشنوید یا نه !

" با این همه

 تو ای قلب در به در

از یاد مبر

که ما _من و تو _

 عشق را رعایت کردیم! "

 

~

 

از این پس مرید نگاه تو ام

   به آيات ِ قرآني چشم تو ! ..

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت   توسط منصوره  | 

 

 

 

  و من اعرض عن ذکری فان له معیشة ضنکا

 

و هرکس از یاد من رویگردان شود پس همانا زندگی سختی خواهد داشت...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت   توسط منصوره 

 

 

همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد ...

 

 

 

   شفا مي دهد آشكارا به دل

 اشارات ِ پنهاني چشم تو

 

~~~ 

اینجا فقط منم و این صدا !

که همیشه بی خاصیت بودنمو به یادم میاره...و الان هم !

.. . بغض صداش بی قرارم می کنه وقتی داره می خونه:

دعوا سر سربند یا فاطمه (س) بود... 

...

ذکر لبها وقتي که يا زهرا مي شد،

همه گره هامون وا مي شد... همه گره هامون وا می شد..

 

پ.ن:

برای فتح دل های شکسته ، کسی ای کاش یا زهرا س  بگوید...

 



 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت   توسط منصوره 

 

 

خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است

اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی !

 

 

" هنوز هم پیش چشمان تو هستم ..."

 

 

 

این افکار لاابالی گویا دست بردار نیستند !

وقتی تو نباشی  چه فرق می کند که

بهار باشد یا هر کوفت و زهر مار دیگر!!

گیرم که خوش به حال روزگار شد ،

اما روزگار را با دل ما چکار؟!

روزگاری که به قول "قیصر"

" هرچیز و هر کسی را که دوست تر بداری

از تو دریغ می کند! "

و حالا تو رفته ای و اینجا سالیان سال است که زمستان است

بازهم هق هق گریه هارا قورت می دهم روی همان بغض های کهنه...!

تو بیا ...چشمهایم را نذر آمدنت می کنم ..وجودم را...!

هرچند روغن سوخته ای بیش نیست!

 

 

پ.ن:

حالیا!

بگذار دست کم

گاهی تو را به خواب ببینم !

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت   توسط منصوره 

 

 

 

ز کدام باده ساقی به من خراب دادی...

 

 

 

 پ.ن۱:

ها ری‌را ! می‌دانم ...

حالا می‌دانم همه‌ی ما

جوری غريب ادامه‌ی دريا و نشانی آن شوق پر گريه‌ايم...

 

پ.ن۲:

زخمی بزن عمیق تر از انزوا به من ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت   توسط منصوره 

 

 

 

ای پرستوهای خسته!

سرزمین پاکی ام کو ؟

این خیابون ها غریبه ند

کوچه های خاکی ام کو...

 

 

یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است

میله های قفسم را نشمارم ، چه کنم؟!

 

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت   توسط منصوره 

 

 

خوشا مستی که دل را نذر "می" کرد ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت   توسط منصوره